باغ

محمد سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴، 15:32

نخلستون و ماجراهاش بالاخره امروز تموم شد

من مثل یه کارگر صفر همه کار میکردم

میرفتم بالای نخل ، زیر نخل کار میکردم

سبد بار و خالی میکردم ، نگهبانی و رانندگی میکردم

،

محمد و مهدی هم بودن

،

اول صبحهه و اولین نخل رو رفتم بالا

مهدی میپرسه: مهندس چند تا زبان برنامه نویسی رو بلدی ؟

من‌میگم : ۱۴ تا

اون میگه : پس اون بالا چه میکنی ؟

تو ذهنم‌به خودم میگم : روزگاره دیگه میچرخه و درس میده

گاهی بالایی گاهی پایین

،

از اینکه سخت تلاش کنم خوشم میاد

،

با محمد پیش یه مخ پوسیده رو کشیدیم

و انداختیمش و جیغ کشیدیم :)))

،

همه بدنم‌زخمی و پر خاره

کوفته و کبود و جای انواع زخم

سطحی هستن همه و بزودی خوب میشن

،

وقتی توی اوج خستگی و فشار بودم

و یکی تشکر میکرد یاد جملش میفتادم که میگفت :

ای مادر کارگر نزاییده بود ...

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم