دایی و این روزها

محمد پنجشنبه سوم مهر ۱۴۰۴، 8:13

توی فضای بسته و سکوت اسانسور
یه نفس عمیق کشید و گفت :
" خیلی نگرانش بودم ، فکر میکردم نیاز به عمل شدید دارم "
صداش لرزید و رو برگردوند
،
و درست بعد این جملش و گذر طوفان اندوش لبخند عمیقی زد

و گفت بخیر گذشت خدایا شکرت
،
خوشحال شد و تند تند راه میرفت و میگفت امروز سرحال ترم
،
،
راستی که چیه این ادمی ؟
اون خانمه میگفت :

اگه تو بهم پول بدی من ناراضُم (ناراضی هستم )
اگه بهم غذا بدی : بازم ناراضُم
هر طوری بگرده راضی نیستیم
،
در بعد هم گفت حواس ندارم

سر قلیون رو چاق کردم گذاشتم یخچال :)))
،
گذر زمان میتونه معلم خوبی باشه ادم رو حسابی پخته کنه
سوادی نداشت ولی خیلی حرف حساب میزد
به نظرم ادم های که علم دارن خیلی شاد هستن
،

اره میدونم دانش هم نشینه اندوهه
ولی اندوهش جنسی متفاوت داره

،
وقتی پیاده شد کلی دعای خیر کرد و رفت
دیشب که داشتم تو جاده تاریک و بین نخلستون میرفتم بند
به خودم میگفتم اینا انرژی ها مثبت هستن
خیلی فرق میکنه به دنبالت انرژی مثبت باشه
تا با همین ماشین مردم ازاری کنی و نفرین به دنبالت
به نظرم بهترین بیمه ای که میتونه ادم کنه خودش و اموالش رو همینه
،
و به نظرم لیاقتی هست و فرصتی میده خدا
تا بتونی کمک کنی
،
امید که همیشه قدرتی داشته باشم برای کمک به دیگری
حتی شده با گذشت
با لبخندی

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم