سفر به غار گوریک

محمد جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴، 12:59

فرصتی پیدا شد برای سفر به طولانی ترین

غار ایران ، یک کیلومتر

،

ورودی و خروجی غار محل زندگی تعداد زیادی

خفاش بود و جالبیش این بود که

خفاش های این سر غار متفاوت بودن از خفاش های اون سر غار !!

این اولیا کوچیک بودن و اروم تر

اون طرفیا بزرگ تر بودن و حساس تر

،

سفر به اعماق زمین با یه شیب تند شروع میشد که

با طناب رفتیم پایین

سقف غار انواع سنگ ها ، طرح ها و رنگ ها رو داشت

بعضی جاها رگه هایی درخشان داشت و خیلی قشنگ بودن

،

مسیر سخت بود

بعضی جاها باید طولانی چهار دستو پا میرفتی

بعضی جاها پرتگاه میشد و باید از لبه ای باریک به ارومی

عبور کنی

و بعضی جاها اب جمع شده بود و باید خیلی با احتیاط

از بالاش رد میشدی

که یکی هم نتونست و کامل افتاد تو اب و خیس و خاکی شد !!

،

(فقط در ورودی و خروجی غار موجوداتی زندگی میکنن

و کل مسیر هییییچ موجود زنده ای ، حتی حشره ای نیست )

،

عجیب ترین و جالب ترین قسمت ماجرا که خیلی ها هرگز تجربش نکردن

این بود که درست وسط مسیر

اون جایی که یه کوه بالای سرته

در تاریک ترین و ساکتتتت ترین جا

چراغ ها رو خاموش کردیم و سکوت کردیم

،

،

،

سکوتی عجیب مطلقا هیییییییچ صدایی نمیومد

هیچ وقت چنین تاریکی و سکوتی رو تجربه نکرده بودم

مثل هیچ تاریکیی و سکوتی نبود !

چشم ها تمام تلاششون رو میگردن تا یک نقطه نور پیدا کنن

ولی تاریکی و سکوت بود فقط

،

ادم رو به فکر فرو میبرد

ترکیبی عجیب از زیبایی و حس ترس بود

هر کسی بدون شک توی اون تاریکی دست دوستش

رو گرفته بود

،

من اخرین نفر و با فاصله روی سنگی نشسته بودم

واقعا خیلی دلم میخاست یکی باشه که دستشو بگیرم

تا از این حجم سکوت و تاریکی کم کنه

ولی خب دستامو مشت کردم و همون عقب

مثل یه نگهبان مسیر رو نگه داشت :)

،

و در پایان مسیر تناب بستن و پله چوبی بندی بستن و

از پله رفتیم پایین و رسیدیم به تالار خروجی غار

،

چشم ها وقتی توی تاریکی مطلق فرو میرن

مردک ما باز میشن و به شدت دنبال نور میگردن

اگه این مدت زمان جستجو طولانی بشه

بخاطر فشار زیاد به مردمک چشم و باز شدن

بیش از حدش موی رگ ها پاره میشن و چشم خون ریزی میکنه

و بهتره نهایتا پس از دو دقیقه یا چراغ ها رو روشن کنیم

یا چشممون رو ببندیم

(این رو یه لیدر گفت که البته درست نیست و متن های فیکه )

،

این بود سفر به غار گوریک

و بدون شک دوباره با بهش سفر میکنم

،

یه رهبر حتی توی غربت هم رهبره :)

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم