مرسی

محمد سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴، 3:49

یاد یه خاطره افتادم :

وقتی خورشید غروب کنه یعنی وقت منم تموم شده

شهر رو میبینم ولی هنوز ۱۵ کیلومتر دارم تا بهش برسم

همه بدنم خسته و خیس عرقه

یکی از پاهام روی زمین کشیده میشده

و دیگه خمو راست نمیشه

تا اینجا حدود ۵۰ کیلومتر اومدم

و به پهنای صورت گریه میکنم که نمیتونم بموقع برسم

،

داد میزنم و پیش میرم و درد و گریه و عرق قاطیه

،

یادم میفته ممکنه بعد این کار اسیب جدی ببینم

یادم میفته ذهنم داره جسمم رو اذیت میکنه

،

شروع میکنم بلند بلند عذرخواهی کردن

ببخشید

ببخشید

ببخشید و لطفا تحملم کنید

من خیلی ازتون ممنونم

پاها لطفا منو تحمل کن

من باید برسم

،

و مرسی از جسم که از اراده پیروی کرد

تا پای فلج شدن و از کار افتادن

مرسی

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم