مرسی
محمد
سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴، 3:49
یاد یه خاطره افتادم :
وقتی خورشید غروب کنه یعنی وقت منم تموم شده
شهر رو میبینم ولی هنوز ۱۵ کیلومتر دارم تا بهش برسم
همه بدنم خسته و خیس عرقه
یکی از پاهام روی زمین کشیده میشده
و دیگه خمو راست نمیشه
تا اینجا حدود ۵۰ کیلومتر اومدم
و به پهنای صورت گریه میکنم که نمیتونم بموقع برسم
،
داد میزنم و پیش میرم و درد و گریه و عرق قاطیه
،
یادم میفته ممکنه بعد این کار اسیب جدی ببینم
یادم میفته ذهنم داره جسمم رو اذیت میکنه
،
شروع میکنم بلند بلند عذرخواهی کردن
ببخشید
ببخشید
ببخشید و لطفا تحملم کنید
من خیلی ازتون ممنونم
پاها لطفا منو تحمل کن
من باید برسم
،
و مرسی از جسم که از اراده پیروی کرد
تا پای فلج شدن و از کار افتادن
مرسی