تنهایی تا استخان...اقای حسین حیدری...

محمد شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸، 2:35

یه بخشی از بی کسی هست که...

با اینکه میترسی ولی در خونه و حیاطط رو باز میزاری...

انگار همش منتظری یکی بیاد...

انگار میخای مردم این شهر تنهاییت رو پر کنن...

نمیتونی داد بزنی کمکم کنید من تنهام ، ولی درو باز میزاری شاید ببینن و بفهمن...

و فقط کسی اینا رو میفهمه که کشیده باشه ...

اون پیرمرد هم همین طور بود ،در خونش همیشه باز بود...

ولی اون روز غروب درش بسته بود، فکر کردم حتما خوابیده و برگشتم...

 

بخشی از خصوصیاتش رو مینویسم :

 

مهندس باز نشسته شرکت نفت بود و وضع مالی بسیار خوبی داشت

با این که نه چشمش میدید نه گوشش میشنید و بسیار شکسته شده بود

خوش پوش ترین کسی بود که من توی عمرم دیده بودم

لباس هایی همیشه اتو کرده ، کفش واکس زده و ست با کمربند

عینک زیبای ریبون و عطری خاص

خونش با دقت و نظمی خاص مثل زندگی یک ذوج جوان چیده شده بود ...

همیشه یه دستمال دستش بود مردم فکر میکردن چشمش درده ولی من فکر میکنم

اشک تنهایی بود ، انقد تنها بود که برای هم صحبت هر روز یه سر میرفت پیش دکتر !

 همیشه میگفت : تنهام ، مریضم ، دارم میمیرم...

 

...ولی اون روز غروب درش بسته بود، فکر کردم حتما خوابیده و برگشتم...

فردا صبح اعلامیه ترحیمش تو شهر پخش میشد...

 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم