محمد و مهدی
رسیدیم نوک قله ، اون ارامش ماورایی و جادویی غروبه
رنگبازی اسمون و سکوت کوهستان
،
در سکوت پایین رفتن خورشیدو دیدیم
و به چراغ های روستا نگاه کردیم
،
خوب که تاریک شد رفتیم برای اتیش هیزم جمع کنیم
کلی هیزم پیدا کردم و مهدی گفت حالا این همه
رو چطوری ببریم ؟
،
با ذوقی وصف نا پذیر و صبری عجیب
همه چوب ها رو مثل تیکه های پازل روی هم چیدم
بزرگ ترین تیکه چوب پایین و به ترتیب تا بیاد بالا و کوچیک بشه
،
کل اون حجم رو یه نفره اوردم بالا و یه دستی
اول مهدی و بعد خودم واقعا کیف کردم از این چیدمان
،
چراغ های روستا از دور پیداست
اتیش روشن کردیم و نوک قله نشستیم
،
خیمه هایی که جمع کردم رو روی هم چیدم
کیفمو گذاشتم و مثل یه پادشاه تکیه زدم بهش
برای مهدی با سنگ یه جا درست کردم تا بتونه
کیفشو بزاره و تکیه بده
خیلی کیف میداد اونجا نوک قله
توی اون سکوت
پاتو جلوی اتیش دراز کنی تا گرم بشه
و از منظره لذت ببری
مخصوصا اینکه بخاطر ناخوش بودنم
۲ هفته توی خونه بودم
،
و سکوت کوه ما رو میگیره
یه ارامشی داره که در گفتار و حرکات تاثیر داره
کلمه ها اروم بیان میشن و تن صدا میاد پایین
این ارامشه برام خیییلی خیییلی قشنگه
،
وقت شامه
ایده نابی دارم ، ترکیب کنسرو لوبیا و تن ماهی !!
،
هر کدوم رو توی ظرف خودش گذاشتیم وسط اتیش
و از صدای پُلق پُلق کردنشون لذت بردیم
،
حس اشپزی ماهر رو داشتم که توی مجهز ترین
اشپزخونه دنیا اشپزی کرده
،
اب تن ماهی زیاد بود و داشت میریخت دور
مهدی گفت حیفه بریزش توی کنسرو لوبیا !!
،
با در بشکه اب معدنی اب این رو میزیختم توی اون !!
که البته بیشترش ریخت بیرون
،
خب غذا آمادستتتت
پس چطوری اینا رو قاطی کنیم ؟
ظرف نداریم که
حباب خیال بهترین سر اشپز بودن دنیا
با نبود یه ظرف ترکید !!
،
ولی من مهندسم
یا راهی خواهم ساخت یا پاخی خواهم چاخت !
،
یه بتری اب رو از بغل پاره کرده تا داخلش اونا رو بریزیم
شت !
مهندس خیلی عمیق بتری رو برید حالا میریزه بیرون
اوه نه ، تیکه بریده شده رو گذاشتیم داخلش و مشکل حل شد
حس غرور و نبوغغغغ
،
قوطی لوبیا رو با اسکارفم برداشتم و ریختم تو بتری
داغ بود و بطری شروع کرد مچاله شدن و لوبیاها
بیرون ریختن
مهدی داد میزد اون سر بتری رو بگیر و بکشش
بکشش تا جمع نشه و نریزههههه
،
و در نهایت قاطیشون کردیم توی ظرفی که
مچالشه شده بود و سرطان رو به چشم میشد داخلش دید
،
یه چنگال داشتیم که نوبتی باهاش میریختیم توی نون
و میخوردیم
،
نون رو روی اتیش کنارمون گرم میکردیم
و با غذایی که بهداشت هیییچ جایی درونش نداشت
نوش جان کردیم
،
و در اخر شب که دیگه هیزمی پشتم نمونده
بود و به حالت دراز کش در اومده بودم
درخواست یه بندری شاد کردم !!
،
اسکارفم که کمی هم لوبیایی شده بود
رو سرم گذاشتم و با اهنگ بندری
نوک قله دور اتیش شروع به رقص کردم
،
مهدی میخندید و من میرقصیدم
و خدایاااا
و خدایااااا
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
رقصیدم تا زندگی رو زندگی کرده باشم
چرخیدم و از ستاره ها و اتیش لذت بردم
،
جمع کردیم
سنگ ها رو روی هم چیدیم تا ردی بجا
گذاشته باشیم
محمد و مهدی اینجا بود !
،
اتیش رو خاموش کردیم و از یال کوه برگشتیم
،
اتیش رو خاموش کردیم و اتشی پر ذوق درونم بیدار شد
این بود لذت کوهستان و امشب ما
،
مرسی از نِمِک که صبورنه اجازه داد برم
و مهربانانه حمایت کرد 🍭♥️