محمد و مهدی

محمد شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴، 3:30

رسیدیم نوک قله ، اون ارامش ماورایی و جادویی غروبه

رنگ‌بازی اسمون و سکوت کوهستان

،

در سکوت پایین رفتن خورشیدو دیدیم

و به چراغ های روستا نگاه کردیم

،

خوب که تاریک شد رفتیم برای اتیش هیزم جمع کنیم

کلی هیزم پیدا کردم و مهدی گفت حالا این همه

رو چطوری ببریم ؟

،

با ذوقی وصف نا پذیر و صبری عجیب

همه چوب ها رو مثل تیکه های پازل روی هم چیدم

بزرگ ترین تیکه چوب پایین و به ترتیب تا بیاد بالا و کوچیک بشه

،

کل اون حجم رو یه نفره اوردم بالا و یه دستی

اول مهدی و بعد خودم واقعا کیف کردم از این چیدمان

،

چراغ های روستا از دور پیداست

اتیش روشن کردیم و نوک قله نشستیم

،

خیمه هایی که جمع کردم رو روی هم چیدم

کیفمو گذاشتم و مثل یه پادشاه تکیه زدم بهش

برای مهدی با سنگ یه جا درست کردم تا بتونه

کیفشو بزاره و تکیه بده

خیلی کیف میداد اونجا نوک قله

توی اون سکوت

پاتو جلوی اتیش دراز کنی تا گرم بشه

و از منظره لذت ببری

مخصوصا اینکه بخاطر ناخوش بودنم

۲ هفته توی خونه بودم

،

و سکوت کوه ما رو میگیره

یه ارامشی داره که در گفتار و حرکات تاثیر داره

کلمه ها اروم بیان میشن و تن صدا میاد پایین

این ارامشه برام خیییلی خیییلی قشنگه

،

وقت شامه

ایده نابی دارم ، ترکیب کنسرو لوبیا و تن ماهی !!

،

هر کدوم رو توی ظرف خودش گذاشتیم وسط اتیش

و از صدای پُلق پُلق کردنشون لذت بردیم

،

حس اشپزی ماهر رو داشتم که توی مجهز ترین

اشپزخونه دنیا اشپزی کرده

،

اب تن ماهی زیاد بود و داشت میریخت دور

مهدی گفت حیفه بریزش توی کنسرو لوبیا !!

،

با در بشکه اب معدنی اب این رو میزیختم توی اون !!

که البته بیشترش ریخت بیرون

،

خب غذا آمادستتتت

پس چطوری اینا رو قاطی کنیم ؟

ظرف نداریم که

حباب خیال بهترین سر اشپز بودن دنیا

با نبود یه ظرف ترکید !!

،

ولی من مهندسم

یا راهی خواهم ساخت یا پاخی خواهم چاخت !

،

یه بتری اب رو از بغل پاره کرده تا داخلش اونا رو بریزیم

شت !

مهندس خیلی عمیق بتری رو برید حالا میریزه بیرون

اوه نه ، تیکه بریده شده رو گذاشتیم داخلش و مشکل حل شد

حس غرور و نبوغغغغ

،

قوطی لوبیا رو با اسکارفم برداشتم و ریختم تو بتری

داغ بود و بطری شروع کرد مچاله شدن و لوبیاها

بیرون ریختن

مهدی داد میزد اون سر بتری رو بگیر و بکشش

بکشش تا جمع نشه و نریزههههه

،

و در نهایت قاطیشون کردیم توی ظرفی که

مچالشه شده بود و سرطان رو به چشم میشد داخلش دید

،

یه چنگال داشتیم که نوبتی باهاش میریختیم توی نون

و میخوردیم

،

نون رو روی اتیش کنارمون گرم میکردیم

و با غذایی که بهداشت هیییچ جایی درونش نداشت

نوش جان کردیم

،

و در اخر شب که دیگه هیزمی پشتم نمونده

بود و به حالت دراز کش در اومده بودم

درخواست یه بندری شاد کردم !!

،

اسکارفم که کمی هم لوبیایی شده بود

رو سرم گذاشتم و با اهنگ بندری

نوک قله دور اتیش شروع به رقص کردم

،

مهدی میخندید و من میرقصیدم

و خدایاااا

و خدایااااا

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

رقصیدم تا زندگی رو زندگی کرده باشم

چرخیدم و از ستاره ها و اتیش لذت بردم

،

جمع کردیم

سنگ ها رو روی هم چیدیم تا ردی بجا

گذاشته باشیم

محمد و مهدی اینجا بود !

،

اتیش رو خاموش کردیم و از یال کوه برگشتیم

،

اتیش رو خاموش کردیم و اتشی پر ذوق درونم بیدار شد

این بود لذت کوهستان و امشب ما

،

مرسی از نِمِک که صبورنه اجازه داد برم

و مهربانانه حمایت کرد 🍭♥️

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم