اعتراف یک ...

محمد سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹، 21:48

باید اعتراف کنم

باید همین الان اعتراف کنم که بهش حسودیم شد

اره با همه وجودم بهش حسودیم شد

خیره خیره نگاش میکردم

از سر تا نوک پا ، تک تک حرکاتش رو

لبخند روی صورتش رو و اون ارامشی که داشت

میدونم خیره شدن خوب نیست ولی نمیتونستم

چشم بردارم ازش خیلی اروم بود خیلی اسوده بود

سلام کردم بهش بلند شد اومد پیشم به گرمی دست داد

وقت خداحافظی هم تعارف کرد بفرما داخل و برام دست تکون داد تا رفتم

اون یه پسر خوشحال بود که سندرم داون داشت

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم