تاریکی ذهن

محمد سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰، 13:25

خوابالود اومدم که اب بخورم

چراغ اشپزخونه رو روشن نکردم 

و تاریک بود

 

نگاه کردم که لیوان رو بردارم 

ندیدمش ولی میدونستم که 

جاش اونجاست

 

مستقیم به جایی که بود نگاه میکردم 

و لیوان رو نمیدیدم 

 

ولی دستمو میبردم تا لیوان رو بردارم

وقتی که انگشت هام رو به هم بستم 

درست در اخرین لحظه لیوان اومد تو دستم

 

و اونجا بود که من به خودم گفتم

چطور با این که میدیدم نیست ولی ایمان

داشتم و دستم رو دراز کردم برای لیوان

 

ولی انقد ایمان ندارم تا دستم رو دراز کنم

به سمت خدا... 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم