تاریکی ذهن
محمد
سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰، 13:25
خوابالود اومدم که اب بخورم
چراغ اشپزخونه رو روشن نکردم
و تاریک بود
نگاه کردم که لیوان رو بردارم
ندیدمش ولی میدونستم که
جاش اونجاست
مستقیم به جایی که بود نگاه میکردم
و لیوان رو نمیدیدم
ولی دستمو میبردم تا لیوان رو بردارم
وقتی که انگشت هام رو به هم بستم
درست در اخرین لحظه لیوان اومد تو دستم
و اونجا بود که من به خودم گفتم
چطور با این که میدیدم نیست ولی ایمان
داشتم و دستم رو دراز کردم برای لیوان
ولی انقد ایمان ندارم تا دستم رو دراز کنم
به سمت خدا...