موش های ذهن
محمد
چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰، 4:46
اول هشت تا بودن
و بعد یک سال دو تاشون مرد
حالا فقط شیش تا پاجوش نخل دارم
که دو ساله اب میبرم براشون
باهاشون حرف میزنم و بهشون امید
و انگیزه میدم تا رشد کنن
واقعاااا دوسشون دارم
امشب در حالی که بکشه های اب دستم بود
و شعر میخوندم یوفعه گفتم چقد بوی خوبی میاد
و من چقد این بو رو دوس دارم
و بعدش تا زانو رفتم تو اب
نگو اب رو باز کردن و بوی اب و سبزه بود
انقدرررر خوشحال شدم
انقدر خوشحال شدم
انگار خودم تو وسط بیابون گیر کرده بودم
و بعدش اب خنک پیدا کرده باشم
شروع کردم به شعر خوندن و دست زدن
ادما وقتی تنها میشن با خودشون حرف میزنن
هر چقد تنها تر بشی بیشتر حرف میزنی
و با صدای بلند تری حرف میزنی
امید که کسی با صدای بلند با خودش حرف نزنه
امشب حال خوب و اخرش حال بد و حس تنهایی
قاطی بود
من تنها بودم ولی اون همیشه بود
دلم برات تنگه
و دنیا رو اصلا دوست ندارم...