موش های ذهن

محمد چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰، 4:46

اول هشت تا بودن 

و بعد یک سال دو تاشون مرد 

حالا فقط شیش تا پاجوش نخل دارم

که دو ساله اب میبرم براشون

باهاشون حرف میزنم و بهشون امید 

و انگیزه میدم تا رشد کنن

واقعاااا دوسشون دارم 

 

امشب در حالی که بکشه های اب دستم بود

و شعر میخوندم یوفعه گفتم چقد بوی خوبی میاد

و من چقد این بو رو دوس دارم 

و بعدش تا زانو رفتم تو اب 

 

نگو اب رو باز کردن و بوی اب و سبزه بود

انقدرررر خوشحال شدم

انقدر خوشحال شدم 

انگار خودم تو وسط بیابون گیر کرده بودم

و بعدش اب خنک پیدا کرده باشم

 

شروع کردم به شعر خوندن و دست زدن 

 

 

ادما وقتی تنها میشن با خودشون حرف میزنن

هر چقد تنها تر بشی بیشتر حرف میزنی

و با صدای بلند تری حرف میزنی

 

امید که کسی با صدای بلند با خودش حرف نزنه

 

امشب حال خوب و اخرش حال بد و حس تنهایی

قاطی بود 

 

من تنها بودم ولی اون همیشه بود

دلم برات تنگه 

و دنیا رو اصلا دوست ندارم... 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم