جنگ نخلستون
اونجا سخت بود
نمیشد عمیق بهت فکر کرد
دلم برات تنگ شد
،
دیشب ۳ رفتم نخلستون و الان برگشتم
با کلی ماجرای
،
یه نیسان سبد خرما رو تنهایی بار زدم
،
بعدش نشستیم با پدر بزرگ صبحونه بخوریم
یه پیرمرد سر سفید با موتور اومد
پدر بزرگم گفت : بفرماااا
نگفت مرسی
اومد نشست شروع کرد خوردن 🤣🤣
،
بعد پدر بزرگ منم نماز صبح خوندم اونجا و خیلی چسپید
دلم برای این حس تنگ شده بود
،
اغابزرگ برام خاطره چپ کردن ماشینشو گفت
و کلمن ابی پر یخ که خورده بود تو سر دوستش
کلیییییی خندیدم این اولین خنده پس از سوگم بود
بعدش دوباره دلم گرفت
،
راستی کنج سفره اسمتو نوشتم : اس...
،
هوا هنوز روشن نشده بود
نمیدونم چی شد اونم دلش گرفت و خوند
غمگین میخوند و خوبه صداش
،
ساعت ۱۲ ظهر گرما امونمو بریده
برگشتم که زیر انداز بیارم بعد گفتم نه
بزار سختی بکشم
یک ساعتی رو روی خاک
زیر سایه کنار خوابیدم و
طبیعت رو دستم نقش بست
( دستمو بجای بالشت گذاشته بودم زیر سرم
طرح خاک و خار و بوته ها پشت دستم نقش بسته بود )
،
اغا بزرگ دیده همین طوری خوابیدم میگه برو
زیر انداز بیار ای طوری موری تو گوشت میره 🤣🤣
( مورچه توی گوشت میره )همونجا زدم زیر خنده و خودشم خندید
،
خودش رفت زیر انداز اورد و هندونه
ساعت ۱ شد و گرما تو اوج خودش
هندونه رو خوردم و انقد خستم بود خوابیدم
،
برای زنبور های عسل اب ریختم و
جمععععععع شدن
خیلی دوس دارم زنبور ها رو
اونا هم منو دوس دارن
یه جور عجیبی همو دوس داریم
،
تو در من زنده ای ، من در تو
ما هرگز نمیمیریم ...