فرایند اداری و ننه
از ای اتاق به او اتاق میفرستادنم
هر اتاقیم کلی معطل میشدم ،
مو زبون حرف زدن ندارم و همش
استرس میگیرم ،
گرما بی و خیلی اذیت شدم ،
اخرشم کارمه انجام ندادن گفتن باید
بری یه شهر دیگه ،
دلم میخاس وسط همو اداره بشینم
گریه کنم بعدم همشونه ببندم به تیر
،
همی طور که با خودم بلند بلند حرف میزدم
و تند تند راه میرفتم بیام بیرون
در خروجی اداره یه پیرزنی اسا به دس
با کمر خمیده اشاره بهم کرد
بله مادر ؟
در ورودی اداره کجیه ؟
گفتم بفرما از ای طرف
قدماش خیلی کوچیک بی و اروم اروم راه میرفت
حالا وسط حیاطیم و اَفتو بوشهر تو کلمون میزنه
منم خو عصبانی
،
گفت فقط مسیره بگو خوت بره
گفتم نه بفرما باهات میام
تو دل خوم گفتم اونا دلمه خین کردن و کارمه
انجام ندادم ولی مو اینجا کوتاهی نمیکنم
کمی عقب ترش یواش یواش راه رفتم تا در ورودی
گفتم مادر ای ساختمونه بفرما داخل
ویساد
تشکر کرد و دعا کرد سیم و رفت
،
او رفت مو ویسادم
،
اروم شده بودم ، گفتم اوفیییی چقه خش بی
انگار ای اروم راه رفتنه ، ای اروم حرکت کردنه
مجبورم کرد خومم اروم بشم ، و دعای خیر اخرشم
دیه نگم که چقه چسپی
،
ای دفعه همو مسیره با ارامش برگشتم ...
انگار نه انگار که کارم انجام نشده بی ...