فرایند اداری و ننه

محمد پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲، 3:39

از ای اتاق به او اتاق میفرستادنم

هر اتاقیم کلی معطل میشدم ،

مو زبون حرف زدن ندارم و همش

استرس میگیرم ،

گرما بی و خیلی اذیت شدم ،

اخرشم کارمه انجام ندادن گفتن باید

بری یه شهر دیگه ،

دلم میخاس وسط همو اداره بشینم

گریه کنم بعدم همشونه ببندم به تیر

،

همی طور که با خودم بلند بلند حرف میزدم

و تند تند راه میرفتم بیام بیرون

در خروجی اداره یه پیرزنی اسا به دس

با کمر خمیده اشاره بهم کرد

بله مادر ؟

در ورودی اداره کجیه ؟

گفتم بفرما از ای طرف

قدماش خیلی کوچیک بی و اروم اروم راه میرفت

حالا وسط حیاطیم و اَفتو بوشهر تو کلمون میزنه

منم خو عصبانی

،

گفت فقط مسیره بگو خوت بره

گفتم نه بفرما باهات میام

تو دل خوم گفتم اونا دلمه خین کردن و کارمه

انجام ندادم ولی مو اینجا کوتاهی نمیکنم

کمی عقب ترش یواش یواش راه رفتم تا در ورودی

گفتم مادر ای ساختمونه بفرما داخل

ویساد

تشکر کرد و دعا کرد سیم و رفت

،

او رفت مو ویسادم

،

اروم شده بودم ، گفتم اوفیییی چقه خش بی

انگار ای اروم راه رفتنه ، ای اروم حرکت کردنه

مجبورم کرد خومم اروم بشم ، و دعای خیر اخرشم

دیه نگم که چقه چسپی

،

ای دفعه همو مسیره با ارامش برگشتم ...

انگار نه انگار که کارم انجام نشده بی ...

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم