مسابقه بکس
شش سال پیش ، مسابقه بکس
رفتم تو رینگ ، حریفم از خودم سنش بیشتر بود
داور وسط گفت فایت و مسابقه شروع شد
صدای استاد تو گوشم بود که میگفت : مُحمد بزنش
مُحمد بزنش ، دست راست
بچه ها دور زمین جمع شده بودن و فامیلمه
بلند بلند صدا میزدن
،
ارشد بودم
اگه ارشد ببازه خیلی بده
روحیه همه خراب میشه
،
حریفم صداش و ضرباتش طوری بود
که مرده و زنده مو براش فرقی نداشت
،
و مو فقط وایساده بودم نگا میکردم
مونده بودم
خانم جوونش او طرف رینگ اسمشو صدا میزد
دلم نمیومد جلو خانمش بزنمش
مو از بچگی اینو یاد گرفته بودم
،
صدای استاد و فریاد بچه ها از پشت
محمد بزنش ، محمد بزنش
،
استاد گردنم حق داشت ، باید مقام میاوردم براش
بچه ها بهم امید داشتن
و خانمش اسمشو صدا میکرد
،
داشتم میباختم
گریم گرفته بود
یک راند هیچ مشتی نزدم
فقط جمع کرده بودم و نمیدونستم چه کنم
همه تلاش چهار ماهم داشت نابود میشد
،
چقد زمین خاکی دویدم
تا اماده مسابقه بشم
حریف مشت پشت مشت
و مو مونده بودم
داشتم میباختم و نمیدونستم چه کنم
داور صوت راند اولو زد
،
روم نمیشد برگردم
چشم به چشم استاد و بچه ها میخورد
برگشتم و سیل حرف ها که چرا ویسادی
گریم گرفته بود ، داشتم میباختم
،
محمود از همه بزرگ تر بود
اهل کتاب و ادم عاقلی بود
اومد در گوشم گفت :
عیبی نداره که خانمش هست
بخاطر تلاش های خودت
بخاطر استاد
بخاطر بچه ها
بزنش
،
خدایا چه کنم ؟
،
داور اعلام کرد بیایید وسط
صوت ، اماده ؟ ، فایتتتتتت
،
دوباره صدا ها و دوباره دو دلی
،
تصمیمم رو گرفتم ، میزنمش
،
با دو تا ناک دان و دماغی خونی رفت بیرون
،
نه گذاشتم دستمه ببرن بالا
نه لبخندی زدم برای بردم
بعد او مسابقه هم دیگه هرگز مسابقه نرفتم
تا مجبور نشم مردی رو جلوی زنش بزنم زمین