سرهنگ

محمد سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴، 13:39

ساعت ۳ شبه و خوابم نمیبره

تصمیم گرفتم برم لوله کشی توی حیاط رو انجام بدم !!

،

با چراغ قوه کم نور گوشی

ته پارکینگ تاریک نشستم و دنبال ابزار میگردم

،

قبلنا خیلی از تاریکی و تنهایی میترسیدم

یاد این موضوع میفتم و میگم چقد عجیبه

چقد تغییر کردم

،

،

برای سرهنگ ۶۲ کیلو متر پیاده رویم

رو تعریف کردم

جریان اینکه چقد سخت بود

پاهام گرفته بود

و اخرای مسیر گریه میکردم و دو میزدم

،

سرهنگ میخ کوب شده بود و چنان

احساسی شده بود که فقط مونده بود

گریه کنه

،

وقتی داستان تموم شد کلی ذوق کرد

و گفت عجبببب داستانی 😁😁

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم