سرهنگ
محمد
سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴، 13:39
ساعت ۳ شبه و خوابم نمیبره
تصمیم گرفتم برم لوله کشی توی حیاط رو انجام بدم !!
،
با چراغ قوه کم نور گوشی
ته پارکینگ تاریک نشستم و دنبال ابزار میگردم
،
قبلنا خیلی از تاریکی و تنهایی میترسیدم
یاد این موضوع میفتم و میگم چقد عجیبه
چقد تغییر کردم
،
،
برای سرهنگ ۶۲ کیلو متر پیاده رویم
رو تعریف کردم
جریان اینکه چقد سخت بود
پاهام گرفته بود
و اخرای مسیر گریه میکردم و دو میزدم
،
سرهنگ میخ کوب شده بود و چنان
احساسی شده بود که فقط مونده بود
گریه کنه
،
وقتی داستان تموم شد کلی ذوق کرد
و گفت عجبببب داستانی 😁😁