سرزمین آزادی
به سوالم فکر کردم : پشت هیچی چیه ؟
یه مرزه خیلی قشنگ قدرتمند
و در این حال پلید و ترسناکه
،
بزار به دو حالت پاسخم رو بگم
(بدون شک من رویه لایه اول این فهمم و هنوز اول راه ولی خب طبیبت کار خودشومیکنه و امید که بیشتر بفهمم به همراه قدرت صبر)
،
حالت اول :
اگه هیچی رو بگم مرگه
ادمیه که حالا نیست و هیچ احساسی ، رنجی ، درکی
از نبودنش نداره
زندگیش تموم شده و دیگه جایی توی تاریخ نداره
،
اون ادم زندگی کرده و زندگی و رویداد هاش توی تاریخ ثبت شدن
و اثرش وجود داره
،
خودش نیست
اثرش هست
،
حالت دوم :
درست لبه این مرز
وقتی بتونی پا بزاری به فهم هیچی
یعنی تماااام اجر های فکریت میریزه
یعنی بالا میتونه پایین باشه
یعنی درخت ها میتونن پینگ پنگ بازی کنن
میدونی یه قدرت زیبا یا خیلی پلید میتونه باشه
چرا که توی اون تاریکی تو میتونی معنا خلق کنی
جاییه که هیچ محدودیتی وجود نداره ،
انجامش میدی و میشه !!
،
ولی یه نکته ناجالب داره
اونی که همه اجر های معناش فرو بریزه
اونه که بره به هیجی
واقعا هرررررگز دیگه ادم قبل نمیشه
و زندگی کردنش غیر قابل تصوره که چطور خواهد بود
اگه این دانش ناقص باشه کشندست
اگه این دانش بدور از صبر باشه کشندست
،
همین طور که توی تاریکی نمیشه دید
نور زیاد هم کور کنندست
،
ولی خیلی جالبه یه آزادییه که هیچ واژه ای خلق نشده برای بیانش
سرزمین دوردست هاست ..