این بود امروز

محمد جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴، 22:8

توی مسیر برگشتیم

شب شده و وسط بیابونیم

،

مسیر خیلی خاکیه و مرتب از جاده خارج میشیم

،

موتور از بین خاک ها جهش میکنه بیرون و میخوریم زمین

انگشتام زخمی شدن و میسوزه

سر زانوم رفته و میدونم الان خونیه

ولی

همون حالت موندیم و میخندیم

بعد از کلی خنده پا میشیم و دوباره ادامه مسیر ...

،

درست مثل زندگیه

یه اتفاقه که انتخابت نیست

ولی میشه میون رنج هاش خندید ...

،

،

ماه زود بالا اومد کامل و بزرگ بود

بزرگ و خونین

دیدنش واقعا قشنگ بود و لذت بردیم

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم